تمام صبح و بعد از ظهر اونقدر خودم رو درگیر کردم و سرم رو شلوغ کردم که بهش فکر نکنم....مثل ترک اعتیاد می مونه...اونجا استخونات تیر می کشه اما اینجا قلبت.
اما وقتی رسیدم خونه حدود 4بود.... نهار رو خورده نخورده پریدم تو تخت که یادش نیفتم...خواب وسیله خوبی بود واسه فرار از حقیقت..
یه بغض از صبح رو دلم سنگینی می کرد که با خنده های زورکی فروش می دادم اما رفته رفته راه نفس هام رو داشت می بست...
وقت نماز خیلی خودم رو کنترل کردم که واسه این دنیای بی ارزش گریه نکنم اما به سلام نماز مغرب که رسیدم سرباز کرد و شونه هام از سنگینی فشارش می لرزید...
گریه کردم اما نه واسه اون...نه واسه رفتنش نه واسه دوریش...نه واسه عادتم...
گریه کردم واسه خودم واسه دلم که حرمتشو نگه نداشتم...واسه دروغایی که روزای اول شنیدم و باور کردم ....واسه مظلومیت قلبم...
واسه این همه مدتی که همه چیمو واسه اون باختم....از همه بریدم... اونو گذاشتم تو اولویت....بهم می گفت حاضر نیس بعد بودن با من به دختری نگاه کنه...اما نگاه که کرد هیچ دستشونم گرفت...
قسم خورد همه کار واسه عشقمون بکنه اما س کشید هزار بار
قسم خورد نه سیگار نه مشروب...
می گفت اهل نماز و روزست...می گفت درس میخونه اما نخوند...
یا اوایل راست می گفت و بعد عوض شد یا از همون اول دروغ می گفت و یه مدت تونست خوب نقش بازی کنه.
می گفت فقط تو برام مهمی اما پاش که می رسید زود فرار می کرد.
آره گریه کردم اما از خدا و بانوم هیچ شکایتی نکردم....
فقط گفتم خدایا به تو پناه می برم که بدجور خسران زده شدم و بدجور شکستم....گفتم خدایا دلم ناجور گرفته....خودت آرومم کن...
دعام که تموم شد آروم شده بودم...نماز عشا رو راحتر خوندم...
یاد حرفای ظهر دکتر ماندگاری افتادم که واسه ترک اعتیاد ترک عشق رو مثال می زد که باید همه نشونه های معشوق رو از بین برد....شروع کردم به جمع کردن همه چی...حتی اون سجاده که 6ماه روش نماز می خوندم و واسه خوشبختیمون دعا می کردم...1ماه دیگه وقتی امتحانات ترمم تموم شد میرم میدم به مامانش...اونقدر ازش بدم اومده که دیگه نمی خوام نگاهش کنم...
خدایا....به امید تو
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 22:13  توسط کرم ابریشم
|
وقتی خواستم به کسی که دوستش داشتم معنویاتم رو هدیه بدم اما اون دنیاشو تقدیمم کرد؟
وقتی هیچ حس مسئولیتی در قبال من و آیندم نکرد و خواست که فقط شادش کنم؟
بگید که گریه کنم وقتی گفت مقصر بودم اما نگفت چرا....وقتی گفت همه این مدت من بودم که می خواستم ببینمش....
حق دارم گریه کنم وقتی عذاب کشیدن من براش مهم نبود می دونست محتاج عاشقانه ها و عارفانه هاشم اما سعی کرد با پول و مادیات خوشحالم کنه یا شاید قلبم رو بخره....
هربار که کتابی ازش می گرفتم توی صفحه اولش دنبال حتی یه کلمه از اون بودم اما فقط قیمتش رو می دیدم....ارزش من اندازه اون قیمت بود؟
من اندوهگینم واسه روزهایی که تموم شد و واسه کسی تباهشون کردم که دنبال جسمم بود وقتی من روحم رو براش عریان کردم.
کسی رو می خواستم که تو نماز و روزه همراهم باشه نه به خواهش و التماس من روزه بگیره و نماز بخونه
کسی که من رو به یه آیه یه بیت یه نقاشی یه حرف زیبا مهمون کنه...
کسی که به جای پرت کردنم تو دنیا من رو پله پله تا خدا ببره.
می خوام گریه کنم وقتی نجابت روحم رو نادیده گرفت و غرورم رو له کرد....من رو زیر بار فشار خرد کرد و خودش نظاره گر موند....
من یه عاشق عارف می خواستم نه همراه شادی ها....
به آهنگ های داریوش که گوش میدم از خودم می پرسم کسی اینطور عاشق میشه که به خاطر محبوبش به ماه بوسه بزنه؟کسی هست که سرابش رو قطره قطره آب کنه؟کسی که روح معشوق رو طواف کنه....پرسه هاش سلوک شه؟
اون به دور جسمم طواف کرد اما روحم نه....نخواستم به ماه بوسه بزنه اما تحمل ساده ترین مشکلاتم نداشت....اونم آهنگ های داریوش رو شنید اما.....هیچ وقت مثل من نشنید....
بگید که حق دارم گریه کنم...بگید...
کار از کار گذشته اما حالا روحم در اضطراب نیست.
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 20:47  توسط کرم ابریشم
|
نه من نه تو نه آینه نمی تونیم واسه این همه فاصله کاری کنیم....انگار من اینور آینه ام و تو اونور آینه....انگار آینه رو با سرعت نور از من دور می کنن و تو دورتر میشی....عجیبه اما حقیقت داره....حقیقت داره دوری...حقیقت داره فاصله حقیقت داره غربت....
عجیبه ام هر دومون می دونیم این روزا یه غبار سنگین روی آینه عشقمون رو پوشونده...نه تو منو می بینی نه من تو رو....
حقیقت داره....۴سال کم نیس واسه بریدن من...واسه بریدن تو....
من از کابوسام میگم....از حسرت هر روز و هر لحظم....حقیقت داره که دلم واسه عشق تنگ شده نه تو....
روزی ۸ساعت حرف زدنمون رسیده به هفتهای ۱۰دقیقه...اونم نه از خودمون دعوا واسه دیگرون...
حقیقته....فکر کن بریدم اما حقیقته که اونا به نتیجه رسیدن....ما از هم دور شدیم حتی اگه روزی ۱۰۰۰بار انکارش کنیم.
قلم شکسته اما بیش از اون عشقم شکسته....حس می کنم این عشق شکسته هیچ جوری بند نمی خوره....حس می کنم آخر این قصه ما هیچ جور به هم نمی رسیم....
دیگه نمی نویسم....
این آخرین پسته که می ذارم....
از این به بعد فقط واسه دل خودم می نویسم....
فقط واسه خودم....وقتی که نیستی تا تنهایی هام و همه چیزای خصوصیمو واست بگم...پس بذار نگم.....
توام اما بنویس....واسه من نه چون دیگه به بلاگت سر نمی زنم....
ببخش که ساده اومدم و ساده میرم....اگرچه نمیرم اما حضورم رو به عنوان عشق نادیده بگیر...
ببخش که نق رذم بهونه گیر شدم ادیتت کردم واسه اینکه اونی بشی که من می خوام....ببخش که هی حرف رفتن رو پیش کشیدم اما باور کن داغونم....
گاهی آف بذار یا اس ام اس بده اما وسیله هامو از خونه دلت برداشتم و اومدم که آواره شم....آواره ی آواره.....
بابت همه خاطرات قشنگی که بهم دادی ممنون اما فاصله نذاشت خوبی هاشو درک کنم.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 19:14  توسط کرم ابریشم
|
روز مرد مبارک
اما نه به اون مردایی که فقط نام مرد رو یدک می کشن
روز مرد مبارک
به اون مردایی که
فقط "دوستت دارم" و "تا ابد باهاتم" و "از همیشه تا همیشه"
لقلقه ی زبونشون نیست
مبارک اما
به اون مردایی که
عشق رو با قلب و روح و رفتارشون تقدیم می کنن
نه وقتی تو سختی ها شونه معشوق می شکنه و اونا
یادشون میره که عاشقی مسئولیت داره
خلاصه روز مرد مبارک
اما واسه اون مردایی که مثل علی به زن احترام می ذارن.
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت 11:17  توسط کرم ابریشم
|
حرف های اصیل حرف هایی نیستند که برای "شنیدن" زده می شوند, حرف هایی هستند که برای "زدن" زده می شوند, نوشته های اصیل نوشته هایی نیشتند که برای "خواندن" نوشته می شوند, نوشته هایی اند که برای "نوشتن" زده می شوند. دکتر علی شریعتی